تبليغاتX
زندگی یعنی پاییز....!

زندگی یعنی پاییز....!

بگذار بمیرم که دگر همسفری نیست

در سینه من فرصت عشق دگری نیست

بعد از تو دلم عرصه تکرار بلا بود

آری دگر از عشق در اینجا خبری نیست

ای مطلع موهوم غزلهای جدایی

تصویر تو در باور چشمان تری نیست

ای عشق برو خیمه به صحرای دگری زن

در سینه ی من فرصت عشق دگری نیست

 

 

 

 

آنچه که میگویم همه ی آن چیزی نیست که میشنوی ، آنچه که در قلبم نهفته است

همه ی آن چیزی نیست که می گویم .من تنها هستم و تو عشق را نخواهی آموخت

آنچه که میشنوم آن چیزی نیست که میگویی پس من عشق را آموخته ام و تو شاید

تنها نباشی ، من تنها هستم و شاید دیگر راهی نباشد ، من خواب نیستم و تو شاید

بیدار نباشی ، من مست نیستم و تو شاید هشیار نباشی ، و شاید من دیوانه باشم.

+ نوشته شده در  ساعت 3:56  توسط مازیار  | 

خسته ام از نوشتن از عشق ... از نوشتن از این همه احساس ... خسته ام از این کلمات کودکانه ...

خسته ام از دویدن برای رسیدن ... برای رسیدن به هیچ...

خسته ام از شنیدن نجوای ناله های عاشقانه ی عاشقی در کنار در کنج تنهاییهایش...

خسته ام از این اعتیاد قلبم به عشق ... از اعتیاد چشمانم به اشک ... از اعتیاد روحم به غم

خسته ام از این قمار دل ... قماری که  آخرش چه برنده باشی چه بازنده بازنده ای بیش نخواهی بود...

خسته ام از جارو کردن خرده شیشه های دل ... خسته ام از مداوا کردن این زخم های کهنه ...

خسته ام از زیر سوال رفتن عشق... خسته ام از دعا خواندن برای رسیدن به تو...

خسته ام .....................

                            خسته!...

+ نوشته شده در  ساعت 3:51  توسط مازیار  | 

گریه نکن نازنینم میرسد روزی که تنهاییت غروب کند...می آید روزی که او نیز بی تاب شود...

 

 

کهنه فروشی داد می زد.

کفش های پاره می خرم.

شیشه شکسته می خرم.

لامپ شکسته می خرم.

بی اختیار فریاد زدم.

کهنه فروش قلب شکسته می خری

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:36  توسط مازیار  | 

بین ما فاصله ای نیست بجز فراموشی...

تو را به یاد خواهم آورد...

تو را به یاد خواهم داشت...

تو را هر شب در رویاهایم تکرار خواهم کرد...

و هر روز صبح که بر می خیزم...

گوشه ی لبم لبخندست...

بین من و تو رازهای نگفته ایست...

که هرگز به کلام نخواهم آلود

 

+ نوشته شده در  ساعت 3:34  توسط مازیار  | 



عشق بی پایان

 

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید . عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه" پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله‌اش را پرسیدند. پیرمرد گفت : زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود ! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتا مرا هم نمی‌شناسد ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است!!

+ نوشته شده در  ساعت 3:31  توسط مازیار  |