در سینه من فرصت عشق دگری نیست
بعد از تو دلم عرصه تکرار بلا بود
آری دگر از عشق در اینجا خبری نیست
ای مطلع موهوم غزلهای جدایی
تصویر تو در باور چشمان تری نیست
ای عشق برو خیمه به صحرای دگری زن
در سینه ی من فرصت عشق دگری نیست

آنچه که میگویم همه ی آن چیزی نیست که میشنوی ، آنچه که در قلبم نهفته است
همه ی آن چیزی نیست که می گویم .من تنها هستم و تو عشق را نخواهی آموخت
آنچه که میشنوم آن چیزی نیست که میگویی پس من عشق را آموخته ام و تو شاید
تنها نباشی ، من تنها هستم و شاید دیگر راهی نباشد ، من خواب نیستم و تو شاید
بیدار نباشی ، من مست نیستم و تو شاید هشیار نباشی ، و شاید من دیوانه باشم.




